________

 

یک/ یکی از سه شنبه های زیبای خداوند است و من تا شش عصر کلاس دارم. گوشی همراه را در کلاس خاموش می کنم. ظهر در فرصت کوتاه بین کلاس ها برای صرف ناهار دانشگاه را ترک کرده و گوشی را روشن می کنم، از شماره ای که ذخیره ندارم در تلگرام پیامی رسیده است که ” استاد بزرگم! جهت تولید یک مجموعه به یاری شما نیاز دارم. مجموعه از این قرار است که……..» و مشروح استیتمنت و پلان ها و… را در مسیج ارسال کرده است.
پیام را می گذارم که شب در فرصت مناسب جواب بدهم. ساعت هفت شب به خانه می رسم. گوشی را روشن می کنم. از همان شماره پیامی دریافت می کنم که “جواب مرا ندادید استاد!” پاسخ می دهم که «دوست عزیز هنوز پیام شما را مطالعه نکرده ام» جواب می دهد که « ای آقا! ساعت دو ظهر این پیام “سین” شده. چرا دروغ می گویید. بگید نمی خوام جواب بدم» به ایشان پاسخ می دهم که «بله، دستگاه موبایل این پیام را در ساعت دو ظهر سین کرده، اما من فرصت نکرده ام آن را دقیق بخوانم و جواب بدهم و بالاخره منم یک زندگی ای دارم دیگه»
ناراحت می شود و می گوید: «از همون اولش نباید برای شما می فرستادم. دوستم گفت این آقای علایی اخلاق نداره.»
*
دو/ در یکی از همین سه شنبه های پر برکت آموزشی، شب هنگام که به خانه بر می گردم در استچوس فیس بوکم می نویسم: « ده ساعت ارتباط و گپ و گفت و صحبت درباره عکاسی با بچه ها. خدایا این لذت را از من نگیر» ساعتی بعد از یکی از عکاسان به نام و حرفه ای پیامی در فیس بوک دریافت می کنم: « آقا. سلام. اویل که درس می دی. پُزش رو اینجا نده. از خودت تعریف نکن. ده ساعت عکاسی درس دادی، ما یک زمانی روزها درس می دادیم و هیچ چی نمی گفتیم»
پاسخ می دهم:«بلی، حق با شما است» و در دلم می گویم چه بر سر وضعیت فرهنگی ما آمده که یک استاد تاب دیدن چنین جمله شخصی ای را از من در صفحه شخصی ام ندارد. آن هم به عنوان استچوس، که به طور کلی مقصودش این است که به چی فکر می کنی؟ چه کار داری می کنی؟ آمال ات چیه؟ چی تو سر داری؟
*

insta_b

سه/ نیمه شب جمعه است. اینستاگرام – کَثُرَالله فالوورهم – چک می کنم. چند عکس خوب می بینم. لایک می کنم. چند عکس درخشان می بینم کامنت می گذارم. چند عکس از عکاسان گمنام و آماتور می بینم: با هیجان بیشتری کامنت می گذارم. صبح که از خواب بیدار می شوم در دایرکتم پیام بلند بالایی از یک شخص – که در پروفایلش خود را نویسنده، تهیه کننده، طراح صحنه، عکاس، دوبلور، ترانه سرا و مترجم معرفی کرده – دریافت می کنم که: « سلام استاد. جسارت می کنم و سوال می کنم شما همین جوری کامنت می گذارید همه جا؟ فکر نمی کنید اسمتون بعضی جاها بیاد خوب نیست؟ این عکسی که نوشته اید زیرش: عالی! کجاش عالیه؟ می شود به من توضیح بدهید مبنای این کامنت نویسی ها چیست؟ فکر نمی کنید خودتان را سبک می کنید و برای این و آنی که اصلا هیچ کی محلشون نمی ده کامنت می ذارید؟»
پاسخ می دهم که: خیر، من به جایگاه فرد فکر نمی کنم. من فقط به عکسی که منتشر کرده فکر می کنم. و آدم سریع الانتقالی هم هستم. اگر از چیزی خوشم بیاید دلیلی ندارد بازگویش نکنم. چه می خواهد پست استیو مک کوری باشد چه تقی اکبری.
*

telegram_header_664x374

چهار/ در همین تلگرام – عَلیهم الرَحمه – در یکی از گروه ها یک آقایی عمیق ترین فحش ها را نثار بنده کرده است. خب، اشکالی ندارد. حتما عکسش جایی که من داور بوده ام رد شده است، در اردویی اسمش خط خورده، یا خلاصه، منافعش به خاطر حضور من تامین نشده است. دوستی مرا با خبر می کند که فلانی چنین ناسزاها و افتراهایی را پیرامون تو گفته است. از این دوست تشکر می کنم و می گویم عبور کن. دو روز بعد از آن آقا پیامی دریافت می کنم که «کیا جان! یک نامه می خوام برای اداره ارزشیابی ارشاد. لطف می کنی برام بنویسی. از چند دوست دیگر هم خواسته ام. ارادت. خیلی مخلصیم. خیلی کوچیکیم.»
از این همه شرافت و خلوص این آقا در عجب می مانم. نامه را هم می نویسم و با یک پیک برایش می فرستم.
*
پنج/ دوست جوانی از من می خواهد عکس هایش را حضورا ببینم. در فرصت استراحت بین دو کلاس با او قرار می گذارم. کارها بسیار ضعیف است و پراکنده. به او می گویم که برای عکاسی عجله ای نداشته باشد. چند کتاب به عنوان پیش زمینه ورود به عکاسی به او معرفی می کنم. روی بعضی از عکس هایش به او می گویم که چه ترکیب بد، ویرایش نامناسب، زبان گنگ و ساختار ضعیفی دارد. او را دعوت به مطالعه، تمرکز و تقویت نگاه می کنم و در نهایت اشاره می کنم که عکس هایت واقعا بدند. از صحبتهایم رنجیده خاطر می شود و می گوید آقای فلانی گفته عکس هایت بد نیست و تلاش بیشتری کن. می گویم: خب، از این صحبت سراپا تعارف، تو را چه حاصل؟ می گوید شما مرا نا امید کردید. می گویم من حقیقت تلخ را به دروغ شیرین ترجیح می دهم.
*

4_mahmoud_bazdar_4_a2_

 

شش/ جمعه گذشته مراسم پایانی پانزدهمین جشنواره صنعت چاپ ایران بود. اول وقت شنبه به من خبر می دهند که کتاب یک قرار ساده – کتاب عکس عکاسان خراسان به کیوریتوری امید سریری –  لوح تقدیر بهترین چاپ افست را به خود اختصاص داده است. خبر خیلی خوشحال کننده ای است، خبر را برای امید و یکی دو دوست دیگر مسیج می کنم و تبریک می گویم. از آن جا که خودم ناظر چاپ کتاب بوده ام، هیچ کجا به طور رسمی این خبر را منتشر نمی کنم. چند روز بعد امید سریری با من تماس می گیرد که آیا مستنداتی از این جایزه دارید در اختیار من قرار دهید؟ می پرسم: چطور مگه؟ می گوید تعدادی از دوستان عکاس چو انداخته اند که اصلا این جایزه وجود ندارد. کو سندش؟ ارائه کنید ما ببینیم واقعا این کتاب در شاخه چاپ افست تقدیر گرفته است؟
از عکس العمل بسیار حمایتگرانه این دوستان در شگفت می مانم. به امید قول می دهم در مراجعه به چاپخانه، حتما تصویری از از آن لوح، با گوشی همراه ثبت کرده به عنوان مستندات در دادگاه این سینه چاکان کشف حقیقت ارائه کنم.
*
هفت/ دوست جوانی برای داوری جشنواره اش از من می خواهد به عنوان واسطه با یکی از اساتید جهت حضور در داوری جشنواره اش صحبت کنم. با ایشان تماس می گیرم، مساله را در میان می گذارم. استاد عزیزمان به دلیل مشغله فراوانی که من نیز از آن خبر دارم کلیت مساله را قبول می کند اما تاریخ داوری را منوط به فرصت خالی خودشان قلمداد می کنند. من هم به نمایندگی از آن دوست جوان از ایشان تشکر کرده و قول می دهم که جهت انجام داوری، پیش از همه با ایشان هماهنگ خواهیم کرد و هر روز خالی که ایشان داشته باشند، قطعا در همان روز داوری را برگزار خواهند کرد.
یک ماه بعد فراخوان منتشر می شود. چند روز بعد از انتشار فراخوان، این استاد با من تماس می گیرد با صدایی برافروخته: که چرا اسم من در این فراخوان هست؟ من که قول ندادم. و….!
چندین بار می آیم توضیح دهم و یادآوری کنم که شما داوری را قبول کردید و فقط مساله هماهنگی تاریخ آن بود. اما ایشان اصلا نمی گذارد من حرف بزنم. تمام حرف های من را قطع می کند و با صدایی تحکم آمیز هشدار می دهد که دیگه از این کارا نمی کنید و قبلش با من هماهنگ می کنید!
و من هم عاجر و درمانده از این که هماهنگی چه چیزی جز تماس چند ماه قبل من با ایشان و صحبت کامل درباره این جشنواره و … می تواند باشد؟ بدون آن که توانسته باشم توضیحی بدهم مکالمه پایان می گیرد.
*
هشت/ یکی از دوستان با من تماس می گیرد که ما جشنواره ای داریم و می خواهیم شما داوری اش را قبول کنید. از ایشان تشکر کرده، موضوع، فراخوان، سازمان برگزار کننده، مخاطبان و دیگر داوران را سوال می کنم. ایشان اولا برای برگزاری جلسه داوری بسیار عجله دارد و می گوید هفته آینده باید داوری را برگزار کنیم! دوما مُصِر است که فقط من داور این جشنواره باشم. به ایشان توضیح می دهم که اولا شما جهت احترام به شرکت کننده باید نام داوران را از همان ابتدا اعلام می کردید، دوما انتخاب یک داور برای جشنواره کار شایسته ای نیست و باید در داوری «اجماع» صورت گیرد و تضارب ایده و آرا وجود داشته باشد و بهتر است حداقل سه داور داشته باشید. ایشان کمبود منابع مالی را عنوان می کنند. در پاسخ می گویم اشکالی ندارد من مبلغی دریافت نمی کنم، اما با دو داور دیگر مذاکره کنید، شرایط تان را بگویید. با شناختی که من از دیگر عزیزان دارم ممکن است آن ها هم به شما کمک کنند. ایشان کماکان مصر است که فقط من داور باشم و می گوید ما رسانه ای اش نمی کنیم. من می گویم:« برادر. نفس این کار اشتباه است. و ظلم است در حق شرکت کنندگان»
دوستمان ناراحت می شود و چند دقیقه بعد پیامک می زند: « از شما انتظار نداشتم مرا درک نکنید و کمکان نکنید.»
پاسخی نمی دهم و با خود شعر سعدی بزرگ را مرور می کنم:
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود

تا اختیار کردی از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش بدر می‌برد ز موج

وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را