img_29980

 

کمتر درباره مرگ کسی چیزی نوشته ام، با آن که مرگ انسان ها، همیشه مچم را خوابانده است و اگر برای تمام کلمات عالم به تعبیر و مترادفی اندیشیده ام، برای «فقدان» اما، هنوز نتوانستم معادلی بیابم که دلم مثل کودک خردسال مجموعه «پدربزرگ به بهشت میرود» دوآن مایکلز مرگ را عاشقانه و شورانگیز بدرقه کند و از پنجره باز اتاق، پرواز پدر بزرگ را با دو بال کوچک نظاره کند.
در این سال ها، بسیار دیده ام که دانشجویانم در نخستین هفته های فقدان مادر یا پدرشان مجبور بوده اند در کلاس های دانشگاه حاضر باشند و با هر جمله من که ناخواسته و بدون ملاحظه احوال آن ها، درباره ماهیت عکاسی، حافظه، تاریخ و ابدیت به زبان آورده ام، اشک هایشان پشت چادر، آرام روانه شده است. آن جا نیز هیچ چیز نگفته ام و درد بزرگ آن دانشجو را با خودم حمل کرده ام تا پایان کلاس. نوشتن درباره مرگ انسان همان قدر ناممکن است که توصیف حیات و ماهیت آفرینش. پس همواره در مقابل مرگ سکوت کرده ام، و حال روحی ام را برای خودم نگه داشته ام. با کسی از آن صحبت نکرده ام و اگر اندوه و حرمانی بوده است فقط در اتاق خودم بوده است و لاغیر. حالا درست در روزهایی که پر از ترس ام: ترس از لمس کردن کانتکت استاد رضا کمال علوی روی صفحه گوشی و بازکردن مسیج هایشان که مربوط به سال قبل است؛ مسیج هایی که دیگر، شاخه اش طولانی تر نمی شود و در واحه ای از زمان برای همیشه متوقف مانده است، مناعت استاد مچاله ام می کند. مناعتی که تا این آخرین ماه های حیات نیز، هیچکس را از حال واقعی و نیازهای ایشان باخبر نکرد. ما مردمانی هستیم که در نکوداشت زنده ها سنگ می زنیم و در بزرگداشت مرده ها انواع فیلم ها را بازی می کنیم، غش می کنیم، نفسمان بند می آید، آب قند می بندند به جان مان، راه نمی توانیم برویم، به پهنای صورت اشک می ریزیم: فیلم خوبی در جریان است و ما بازیگران کاربلد این زندگی، خیلی خوب یاد داریم در مراسم هفتم و چهلم نقش مان را خوب بازی کنیم. لباس های سیاه از این مراسم تا آن مراسم دست نخورده باقی بمانند و درست در روزهایی که استاد با آن روحیه حساس و پر جوش و خروش در کسوت مدیرعاملی کانون هنرمندان خراسان قرار داشت و آماج انواع حرف های رایج کاسه به دستان این شهر بود، تنهایش بگذاریم. روحت جاودان استادم: سید رضا کمال علوی