گفتگوی حامد قصری با کیارنگ علاییعکاسی اصفهان دوران تاریخی خاصی را از سر گذرانده،حضور هولتزر در 130 سال گذشته،ابوالقاسم جلا و نقش(خواسته و ناخواسته) عکاسخانه شرق در به تصویر کشیدن مهاجران لهستانی در 70 سال پیش در اصفهان و حتی رضا نور بختیار به عنوان نخستین فارغ التحصیلان خارج از کشور…اما در طی سه دهه گذشته عکاسی اصفهان به ایستایی عجیبی می رسد علت را باید در کجا جستجو کرد؟

آیا تاریخ باید تکرار شود یا ما مدام برای فراموشی تاریخ تلاش می کنیم؟ پیشینه پناهندگان لهستانی در سال های 1321 تا 1324 هجری شمسی که از طرفی یادآور تلخی های جنگ دوم جهانی و از سوی دیگر تصویرگر عاطفه و روح مهربان اصفهان (و ایران) است به عنوان گنجینه ای از آثار آقای ابوالقاسم جلا برای همیشه موجب اعتلا و توجه جهان به این خطه است. اتفاقا در همان دوران نیز مشهد در اشغال نیروهای روسی بوده است و تعدادی از لهستانی ها از مرز خراسان وارد کشور ما می شوند. این اتفاقات و درخشش اصفهان به عنوان کانونی از تجمع این قهرمانان ناکام جنگ جهانی، گویی انتظار دیگری را از شهر شما در اذهان ایجاد می کند و به قول یادویگا لویتسکا اصفهان شهر تضادها است، آفتاب تند و سایه های خنک، روشنایی خیره کننده، میادین و کوچه ها و اندرونی های خلوت و کم نور، باغ های سبز و کاشی های فیروزه ای»
اکنون نیز اصفهان این حال و هوا را دارد . اگر سکونی در آن می بینی همه ما ساکنین امروز در آن تقصیر داریم. ما استعداد خوبی برای حفظ گنجینه های نفیسمان نداریم آقای قصری.
در طی سال هایی که چه به عنوان داور و چه به عنوان مدرس و سخنران کارگاه در شهرستان ها حضور داشته اید چه تفاوت هایی میان فضای شهرستان نسبت به تهران (به عنوان تجمیع امکانات فرهنگی) دیده اید؟
این سوال جنبه های مختلف دارد، اول جنبه روانی این سوال است که تابوی پایتخت را به میان می کشد و از این بابت تاثیر روانی تابو آن هم در مورد شهر بی حدود و لجام گسیخته ای چون تهران حداقل ما را به پنج الی ده سال گذشته رجوع می دهد. یعنی اگر این سوال را از این منظر در سال 1385 از من می کردید تاثیرات روانی پایتخت بر جنبه های روانی عکاس نسبت به ارائه و معرفی خود می توانست صحت داشته باشد اما اکنون به هیچ عنوان.
این را قاطعانه می گویم. چرا که گسترش فضای سایبری و استفاده خوب و حداکثری نسل جوان از این امکان، مرزهای دور را حتی بی معنا کرده است، چه برسد به هزار کیلومتر این سوتر.
اما از وجهی دیگر، نیز می توان به این سوال نگریست. وجهی که شما در پرانتز از آن به عنوان تجمیع امکانات فرهنگی نام برده اید.
به اعتقاد من تجمیع امکانات فرهنگی در یک شهر اهمیتی ندارد. هنرمند ( آن هم از نوع ایرانی اش) دست خالی نیز معجزه می آفریند. مساله ای که در این میان تهران را با شهر من یا شما متمایز می کند «درک» ی است که این «تجمیع» با خود به ارمغان می آورد.
یعنی درک شایسته تر، پر حوصله تر ( و با احتیاط بگویم: درک به روز تر و علمی تر) از ایده و توان و پتانسیل یک هنرمند. این اتفاق در تهران نسبت به شهرهای کوچک به مراتب بیشتر می افتد. چرا که نفس جمع شدن امکانات ( و به تبع آن تولید بیشتر) آن مسوول فرهنگی را خود به خود به روز تر می کند؛ از بس که با ایده های جدید، انرژی های مضاعف، کار و کار و کار بی وقفه و عدم توقف روبرو است.
این به نظر من تنها حسن تهران است. البته منهای تمام ناگواری های پایتخت و پایتخت نشینی که اجازه بدهید به آن اشاره نکنم چرا که مجال زیادی را می طلبد و بحثی دیگر را.
اما در خاتمه این جواب این را بگویم که شهرستانی بودن غبطه اور است! چرا که اصالت در آدم شهرستانی کمی دیرتر می میرد.
در تمامی سال های گذشته نوعی کشف بچه های خلاق و عکاسان آماتور در شما دیده می شود،علت این حس در شما از کجا ناشی می شود و در این بین آیا عکاسانی را یافته اید که ارزش تجلی در آینده را داشته باشند و یا امروزه مطرح باشند؟
از این که این قدر با ظرافت مرا مکاشفه کرده اید خوشحالم. آماتورها همیشه برای من روی پله دیگری ایستاده اند که با جایگاه حرفه ای ها کاملا متمایز و متفاوت است. این نه به معنای برتری آماتورها نسبت به حرفه ای ها است و نه به معنای فخر فروشی به انان. نه، هیچ یک از این دو نیست. حتی این پله درست نمی دانم بالاتر است یا پایین تر. فقط می دانم که از سیاره ای دیگر است که آسمان و خاک خاص خود را دارد.
توجه به آماتورها بدون تردید از یک خصوصیت روحی در من بر می آید. شاید اگر بخواهم واضح آن را بیان کنم باید به نوع برخورد خودم با سینما و عکاسی اشاره کنم که در هر دو روی پای خودم حرکت کرده ام و خودآموخته بوده ام. در دوران دبستان و راهنمایی قد من بسیار کوتاه بود و این باعث می شد در تمامی فعالیت های اجرایی مدرسه در سایه قرار بگیرم. در تیم قوتبال ذخیره باقی بمانم و وقتی معلم سرود مرا برای گروه هفت – هشت نفره سرود مدرسه انتخاب کرد، با این حجمه از حسادت ها روبرو شدم که تو به خاطر قد کوتاهت انتخاب شده ای که جلوی گروه بایستی و شکل هندسی گروه را تکمیل کنی. همه این اتفاقات کوچک به علاوه روحیه کمابیش جمع گریز من در سال های بعد باعث شد تا من به افرادی که مثل خودم در سایه قرار می گیرند، بیشتر متمایل شوم ، آن ها را بیشتر ببینم، به آن ها توجه بیشتری کنم تا از سایه بیرون بیایند. به دلیل آن که نمی خواهم رنج های مرا بکشند!
از این گذشته اصرار زیادی به رک بودن و صریح بودن در زندگی دارم. حرفه ای شدن، آدم را از این خصوصیات دور می کند. من هیچ گاه نخواسته ام به منفعت فکر کنم. آدم دو دو تا چهار تا نیستم. اهل مصالحه با هیچ کس و هیچ چیز نیستم. و همه این ها احساس می کنم در آماتور بودن بیشتر گرد آمده است چرا که پایه و اساس همه چیز در آماتوریسم عشق است و بس! و تنها در عشق است که آدم خطر می کند.
دنیای آماتورها جذابیت عجیبی دارد. مهم ترینش این است که آن ها به خاطر محبوبیت و شهرت کار نمی کنند اما دقیقا به همین دلیل محبوب و شهیر می شوند. جولیا مارگارت کامرون را دوست دارم و عاشق دوآن مایکلز هستم. این ها هر دو آماتورند و تاثیراتشان بر جامعه دوره خودشان بی بدیل است. ژیلبر گارسن ادامه همین نگاه آماتوری است. گریفیث و ژیگا ورتوف در سینما حرکت و تاثیرشان را در سایه یک کار آماتوری آغاز کردند و ببینید سلسله جنبان چه زیبایی شناسی ها و مفاهیم غریبی در سینما شدند.

 

به نظر می رسد جشنواره های خارجی در طی این سال ها در کشورهایی همانند کشور ما بدجوری ذهن عکاسان جوان را تحت تاثیر خود قرار داده است،این معقوله تا چه اندازه به آینده عکاسی ما کمک می کند و آیا عدم حضور در این جشنواره ها ضعف عکس و عکاسی را نشان می دهد؟

 

جشنواره های خارجی و تب شرکت در آن سال ها است بر عکاسی ما سایه انداخته، نباید با تعصب و افراط با این مساله برخورد کنیم چرا که به هر حال عکاس جوان می خواهد آثارش را به طور شایسته ای در جایی معتبر به نمایش بگذارد. اما همه مساله، این نیست چرا که این تب، وجوه و رویکردهای دیگری نیز در این سال ها داشته است که به آن اشاره میکنم:
اول اینکه به نظر می رسد کسب جایزه در جشنواره های خارجی یه جور «یک شبه ره صد ساله رفتن» است و شرکت کننده را اقناع می کند که به یمن این جایزه، پس حتما عکاس خوبی است که الزاما اینگونه نیست.
نکته بعد مشکل فرهنگی است که در کشور ما وجود دارد و آن سابقه جمع کردن معدودی از عکاسان با این جوایز است. یعنی این نوع جایزه ها محلی از اعتبار و سابقه چشم پر کنی برای کسب اعتماد دیگران می شود.
این خطرناک ترین بخش ماجرا است. ضمن اینکه معیارهای انتخاب این جشنواره ها آن قدر ساده انگارانه است که به راحتی می توان پیش بینی کرد چه آثاری در جشنواره های بعدی پذیرفته خواهد شد. و عده ای از عکاسان ایرانی هم خیلی خوب بلندند برای کسب جایزه(!) چه بفرستند. این مساله بحران دیگری را نیز گوشزد می کند و آن بحران هویت داوران این جشنواره ها است چرا که تغییر داوران، تغییر کلی در سلیقه انتخابی جشنواره ایجاد نمی کند و گویی یک شابلون در اختیار این جشنواره ها است که بر اساس آن دست به انتخاب آثار می زنند و داور تاثیر چندانی در شکل گیری و جهت دهی به انتخاب ها ندارد.
این جشنواره ها را می توان در عکس های ذیل خلاصه کرد:

نگاه سیاسی با پیشینه سیاه نمایی به کشورهای در حال توسعه
ماکروگرافی
عکاسی از بدن
پرتره های ویرایش شده اغراق آمیز
این نوع عکاسی بیشترین سهم پذیرش در این جشنواره ها را دارند. البته قاعدتا این کلیت را نمی توان به همه جشنواره های خارجی نسبت داد و نمونه های موفق و قابل اعتنایی نیز داریم
.
در طی دو روزی که در کنار بچه های کانون عکاسان اصفهان بودید، فضا را چگونه دیدید؟

 

بودن در میان بچه های گرم کانون اصفهان به مدت چهل و هشت ساعت عالی بود. مثل یک خواب شیرین بود به سرزمینی که دوستش داری. حتی وقتی تنهایی کنار زاینده رود – که آن روزها تازه در آن آب جاری شده بود – راه می رفتم و به نورهای موهومی نگاه می کردم که در آن منعکس شده، یاد و خیال بچه های خوب کانون شما در ذهنم بود. همه چیز عالی بود. اما چگونه می توان در چهل و هشت ساعت بودن – آن هم در فضایی که برای یک کارگاه آماده شده – خیلی از مشکلات و چالش ها را پیدا کرد؟ قاعدتا آن دو روز زمان مناسبی برای یافتن گره ها نیست چرا که بستر رونمایی گره ها و مشکلات احتمالی در آن دو روز مهیا نیست. اما چیزهایی که در همان شرایط خاص دستگیرم شد: مدیریت خیلی عالی کانون عکس، هم دلی بچه ها، پیوند خوب ادبیاتی ها با عکاس ها، همراهی خوب پیشکسوتان اصفهان و در یک کلام صمیمیتی بود که قالب پذیر و در چارچوب نبود. برای پیشبرد کارها هر کسی سعی می کرد بر دیگری پیشی گیرد. از امکانات شخصی خود استفاده می کردید. حساب و کتابی در کار نبود. همه اینها یعنی: ارادت به عشق. چیزی که من آن جا دیدم.
اما در کنار آن، خستگی، پریشانی، کلافه گی و بی تابی مسوول کانون – سیامک تراکمه زاده –برای من تاسف برانگیز و غمناک بود. اینکه حکایت همیشگی «قدر ناشناسی» را اینجا هم در اصفهان ببینم که چطور حرکت های فرهنگی و خالص شما دیده نمی شود و حمایت نمی شوید و دست تنها هستید. اگرچه تنهایی نیز حداقل حسنش این است که به کشف خودمان نائل می شویم.