tehranintheafternoon_102

 

 

 

شمع روشن

بر شمع خاموش

بوسه‌اي زد و رفت (1)

عنوان موقعیت مکانی و زمانی را شامل می شود و ذهن مخاطب را به فضا و زمانی خاص – ویژه – سوق می دهد؛
تهران (2) دهلیز تو در توی مرموز و پیچیده ای است که برای نویسنده محمل حسرت ها و فقدان های بسیار است. بغض های فرو خورده ای که از کف رفتن ساده ترین اصول اخلاقی و مناسبات اجتماعی را یادآور می شود.
و بعد از ظهر دلالت غیر مستقیم نویسنده را بر برشی از زمان دربر می گیرد که نه روشنای روز پهنه آن شهر مرموز را روشن کرده و نه تاریکی مطلق شب بر دهشت های آن افزوده است و کاراکترهای داستان را در انتظار سپیده دمی بعید نگاه داشته است. بعد از ظهر یعنی «تعلیق»، یعنی آویزان ماندن بر سر خیلی چیزها. خیلی چیزها!
تازه ترین مجموعه داستان مصطفی مستور تفاوت های اساسی با آثار متاخر این نویسنده ایرانی دارد. این تفاوت ها را که عمدتا در سه مقوله ساختار، زبان و لحن صورت گرفته است می توان به عنوان یک «ویژگی» در آثار نویسنده قلمداد کرد. ویژگی که فقدان آن ها در سطوح مختلف در آثار قبلی نویسنده، متن داستانی را از تکوین دور کرده و علاقه مندان خاص آثار مستور را از سیراب شدن کامل در چشمه جوشان روایت های جذاب او باز داشته است.
این ویژگی ها که می توان از آن به عنوان «دستاورد»ی در آثار نویسنده یاد کرد عبارتند از:

انسجام روایی

پرهیز از تکثر کاراکتریستیک

تزریق فردیت در شخصیت ها

مصادیق این خصیصه ها را می توان به وضوح در این موارد جستجو کرد:
در داستان « هیاهو در شیب بعد از ظهر » که ذاتا داستانی بر مبنای «طرح موقعیت» است و ساختار روایی آن بر پایه «دیالوگ» بنا شده است اطلاعات کامل برای معرفی درونیات و احوالات شخصیت ها با کوتاه ترین دیالوگ ها بیان می شود. دیالوگ ها ما را در بطن جدالی درونی میان الیاس و جمع شهرام، فری، پریسا، فریدون ویاسمن قرار می دهد. تم اصلی داستان جدال دورنی است که کاراکترهای نویسنده به آن دچارند. آن ها در هر سطحی که باشند – پزشک متخصص یا یک نوجوان عاشق – از یک تنهایی ازلی، ابدی برخوردارند که همین خصوصیت اغلب به تمایز و جلا بخشی آن ها از دیگر آدم های اجتماع می شود. جدا ماندن و غرابت الیاس با جمع دوستان نزدیکش (تزریق فردیت) در سکوت ها و رفتارهای خاص او که حد اعلای آن را در باز کردن در دوربین عکاسی و نور دادن به تمامی نگاتیوهای اکسپوز شده اش (ویران کردن واقعیت به خاطر دست یافتن به حقیقتی بزرگ تر و ژرف تر) می بینیم (رفتار کاراکتریستیک). انسجام روایی داستان و نمایش موفق ارتباط ها در داستان از نکات قابل تامل «هیاهو در شیب بعد از ظهر » است.
در داستان «چند مساله ساده» با پیروی از الگوی آپدایکی، به طرح ده برش از موقعیت های اجتماعی که در حال فروپاشی و اضمحلال اند پرداخته می شود.
آن چه این داستان بسیار متفاوت را به توفیق رسانده تزریق فردیت در میان هیاهوی داستانی است:
نرگس بانو پیرزنی که به قصد بهتر شدن دنیا هر روز بی وقفه ذکر می گوید.
ناصر مرد عاشقی که برای رسیدن به عشقش رقیب عشقی را کشته است و احساس عذاب وجدان دارد.
قدسی زنی که به طرز وحشیانه ای در زندگی زناشویی آسیب می بیند.

و…
در همه این برش ها موقعیت های خاص داستانی با پیرنگ هایی ظریف که عمدتا شخصیت داستانی را در مقابل چندراهی های بغرنج قرار می دهد و می کوشد با شریک ساختن خواننده در نتیجه گیری داستان ها به یک فاصله گذاری ظریف بیانجامد، روبرو هستیم و همه این ویژگی ها کافی است تا آخرین داستان این مجموعه را داستانی متفاوت در زبان و ساختار قلمداد کنیم که بیش از هر چیز فردیت موجز در کاراکترها موجب این توفیق شده است.
تم اصلی مجموعه روابط انسانی است. اما آن دسته از روابطی که در پیچیده و سخت ترین شیب زندگی – عشق – تبلوری دوباره می یابند. این نگاه که تا حدود زیادی فلسفه عشق لاکانی (3) را یادآور می شود از  انقطاع میان روابط، گسست های اجتماعی و جهان آکنده از تردیدها و پوچی ها سخن می گوید:

«عشق دادن آن چیزی است که نداری، به آن کس که آن چیز نداشته را نمی خواهد» (4)

مضامین داستان های این مجموعه بار دیگر – همچون آثار قبلی مستور – بر بی ثباتی و شلختگی روحی آدم های زندگی معاصر پهلو می زند؛

«آدم ها عوض می شوند و از یاد می برند که این را به دیگران بگویند» (5)
طراحی جلد کتاب (6) نیز بیان گرافیکی هوشمندانه ای از این نکته است که با حداقل المان های گرافیکی  و در ساختاری مینی مالیستی و جزء نگر سعی در تبیین این مهم دارد.
نمونه بارز این گسست اخلاقی ، روحی را می توان در داستان «چند روایت معتبر درباره دوزخ» جستجو کرد. بیان شجاعانه نویسنده از مضمون انتخابی این داستان قابل تامل است، با یک مونولوگ به یاد ماندنی از زبان شخصیت اصلی داستان:

« پوران می گه وقتی یکی می آد و کارش رو می کنه و می ره انگار یه پله ما رو فشار می ده پایین. می گه ممکنه اون پایین جای خوبی هم باشه, اما هر چی باشه پایینه. می گه حس می کنی یه نفر شونه هات رو گرفته و با فشار داره تو رو هل می ده پایین. تو پول. تو لجن. تو خوشبختی. تو بدبختی. تو غصه. تو لذت. چه می دونم. وقتی پوران این حرف رو زد سودی گفت پس لابد من تا حالا صد و چهل و سه پله رفته م پایین. این رو که گفت همه زدیم زیر خنده. اکبیری آمارشون رو داشت.»( 7)

به دلایلی که در ابتدای این نوشتار گفته شد کتاب تا حد زیادی نقدی را که در این سال ها بعضی از منتقدین به آثار مستور داشته اند کنار می زند: یعنی چربش محتوا و پیام داستانی بر تکنیک و زبان.

کتاب، یک کتاب کاملا زنانه است. چرا از واژه زنانه استفاده می کنم؟ درست به این دلیل واضح که در داستان های این کتاب زن حضوری بلامنازع دارد. این حضور اغلب در سایه لذت های جسمانی و حضور فیزیکی به نقد کشیده شده و در جاهایی نیز سویه ای فلسفی و نمادین به خود گرفته است.

مثلا: « منظورش خوابی بود که الیاس سه شب قبل دیده بود. خواب ناواضحی درباره فرشته ای که زیر باران شدیدی حسابی خیس شده بود و همینطور که بال می زد سعی می کرد در خواب چیزی به الیاس بگوید» (8)
این یک ایماژ است که در بخشی از داستان «هیاهو در شیب بعد از ظهر» می خوانیم. به زعم نگارنده این تصویر ظریف و شکننده را می توان به عنوان شمایلی از تمامی داستان های نویسنده در این مجموعه دانست. چرا که آکنده از عناصری است که جملگی بر دغدغه های همیشگی و آشنای مستور در کتاب هایش صحه می گذارد: خواب نا واضح ( تردید در هویت حقیقی زن) درباره فرشته ای (تقدس زنان در نگاه نویسنده) که زیر باران خیس شده بود (ناتوانی زنان در پیوستن به روح قدسی خود).
این ها همه دغدغه هایی است که مصطفی مستور در پیرنگ داستان هایش به وضوح به آن پرداخته است.
در جایی دیگر از کتاب: « منیژه هفتاد و پنج تا ستاره دارد. من چهل و دو تا» (9) سهم زنان در قصه های مستور از مردان بیشتر است.
یا در جایی دیگر: « نور کم رنگی افتاده بود روی تختخواب زنی که انگار سال ها پیش مرده بود» (10) طراحی فضا در خدمت بیان شخصیت زنانه.
و در اینجا: « اولین بار سوفیا را در شلوغی مترو دیدم. لابه لای جمعیت کسل بعد از ظهر که با تکان های قطار مثل آدم های مست و گیج کج و راست می شدند» (11) صحنه پردازی را دقت کنید. دکوپاژی دقیق برای تاکید بر شخصیت زنانه و نورتاباندن به او در میان هیاهوی کسل کننده.
و در اغلب طرح های ده گانه داستان «چند مساله ساده» حضور زن به صورت مستقیم باعث ایجاد ناپایداری اولیه در داستان و گره های متوالی شده است که بخش مهمی از تعلیق و اظطراب حاکم بر این داستان است.
و بالاخره اینکه کتاب در پیشانی اش نام یک زن را بر خود دارد و به وزش شور و معنا، فوران مهر و معصومیت تقدیم شده است.

همه ی فلسفه های پیچیده زیستن و معنا

از سکه افتادند، دیروز

وقتی

در حاشیه ی بعد از ظهر خسته ی یک شنبه

با انبوهی از تارهای طراوت و سادگی و عشق

دکمه ی پیراهنم را

گره می زدی.(12)

و بالاخره آن که آثار مصطفی مستور شبیه کاریزهایی هستند که با ظرافت از یک چشمه اصلی (مادر چاه) منشعب شده اند. ساختار آن ها شبیه ابر است و جریانی سیال و شناور دارند. داستان های مصطفی مستور در قالب مجموعه های مختلفی که در این سال ها منتشر شده شبیه تماشای فیلمی اپیزودیک است که در میانه اپیزودهای مختلف فیلم، ناگاه سر و کله آدم های اپیزودهای قبلی پیدا می شود یا ردپایشان را در اپیزودهای بعدی پیدا می کنیم. این واریاسیون تکنیکی که بر مضامینی مشترک و محدود در آثار نویسنده اتفاق می افتد شبیه بازخوانی های چند باره یک متن مهم است که در هر بازخوانی نویسنده در پی آشکار سازی وجهی دیگر از یک مساله است.

پی نوشت ها:

  • 1-  فیه ما فیه؛ مولوی
  • 2- تهران بزرگترین شهر ایران و پایتخت آن است که به همراه توابع خود جمعیتی بالغ بر 13273009 نفر دارد، این شهر بیست و یکمین شهر بزرگ جهان است و در جنوب رشته کوه البرز واقع شده است.
  • 3- ژاک لاکان؛ پزشک، فیلسوف و روانکاو فرانسوی در قرن گذشته که به خاطر رساله ای که در آن بازگشت به ناخودآگاه را به عنوان یک زبان ساختاری قلمداد کرد، معروف و تاثیر گذار بوده است.
  • 4- ژاک لاکان
  • 5- لیلین هالمن؛ نمایشنامه نویس
  • 6- حسن عباسی؛ طراح معاصر گرافیک
  • 7- تهران در بعد از ظهر؛ صفحه 42
  • 8- همان کتاب، صفحه 10
  • 9- همان کتاب، صفحه 16
  • 10- همان کتاب، صفحه 23
  • 11- همان کتاب، صفحه 47
  • 12-  و دست هایت بوی نور می دهند، مصطفی مستور، نشر مرکز، 1390، صفحه؛ 36