پرسش ها و گمانه زنی های بدبینانه بر لحظه لحظه زندگی انسان امروز

گالری طراحان آزاد تهران از جمعه سوم تا پنج شنبه نهم شهریور ماه ۱۳۹۱، میهمان چشمانی بود که برای تماشای عکس های کیارنگ علایی، دفترچه خاطرات دیداری خود را به همراه آورده بودند. خاطراتی که پر بود از شاعرانگی های پیراسته و نوازشگری های نرم قابهایی که روح مخاطب را نشانه می گرفتند و دریچه ای از ناب ترین احساسات کودکانه را در برابر وی می گشودند.
برای مخاطبانی که با تجربه ای اینچنینی راه پله های گالری طراحان آزاد را طی می کردند، آثار تازه کیارنگ علایی نمایشگر نوعی «دیگرگونی» بود. فضاهای پیراسته و شاعرانه جای خود را به مخروبه هایی متروکه داده و چشم اندازهای نغز تبدیل به نماهایی خشک و عاری اززندگی شده بودند. بازیگران اصلی این قابها که نقش ناخواسته و نازیبای خود را مصرانه و قلدرانه در تمام عکس ها بازی می کنند، دوربین های مداربسته ای هستند که جوان، پایدار، استوار و خستگی ناپذیر وظیفه ای ظاهرا نا معقول را بر عهده گرفته اند و مصرانه ان را انجام میدهند.
وجود یک دوربین دیگر، به جز دوربین عکاس، درتلنگری ناگهانی وکوتاه ، ماهیت دوگانه این رسانه را به پرسش می کشد. دوربین عکاس، با جست و جو گری، پویایی و آزادی خویش درمقابل ایستایی، ثبوت و اسارت ِ دوربین کنترل گر است. دوربین عکاسی درراستای بر هم زدن زمان و مکان می کوشد و دوربین مدار بسته، هم زمان و هم مکان را تثبیت می کند. عکاسی واقعیت را به چالش می کشد، معیارهای آن را درهم می شکند و پایشگری در جستجویی تیزبینانه تر در بطن واقعیت و موشکافی و تایید و تثبیت هر چه بیشتر آن بر مبنای استناد تصویر گام می نهد. عکاسی درپی تبیین مرزهای قاطع میان تصویر و بهره گیری از آن در قالب رونوشتی از واقعیت است و دوربین مدار بسته مصرانه و قاطعانه تصویر را رونوشتی قطعی و صریح از واقعیت می داند. شاید برقراری ارتباط و مقایسه ای اینچنینی میان یک رسانه و یک سوژه درنگاه اول چندان لازم و منطقی به نظر نرسد، اما نگاهی به پیشینه مولف و تیزبینی های انکارناشدنی وی در تولید آثار متعدد پیشین، در کنار گفته ها، نوشته ها و آموزه های وی در قالب یک فیلمساز، نویسنده، منتقد و آموزگار عکاسی ، توجه به مفاهیمی که موضوع غالب گفته های وی در محافل و کارگاههای آموزشی تشکیل میدهد را ضروری تر و قابل تامل تر می نمایاند.
در غالب عکس ها، عکاس یک قدم عقب تر ازدوربین های پایشگر ایستاده است و مخاطب را مجبور به تماشای تصویری میکند که دوربین دوم و در پی آن چشمانی همیشه منتظر در رکود و تلاشی استهزا آور به تماشای دایمی آن نشسته اند. لازم به ذکر نیست که پایش در قالب یک اقدام موثر، زمانی قابل توجیه و منطقی است که موضوع موردنظر مکانی حساس، اقدام یا رخدادی قابل تامل و برجسته یا شی یا اشیایی ارزشمند و ارزنده باشند. پایش مخروبه هایی متروکه و خالی از زندگی نه تنها اقدامی بی نتیجه و بی حاصل، که عملکردی دیوانه وار و مجنون منشانه می نماید. گرچه تعدادی از این تصاویر، حاصل چینش هایی هدفمند و صحنه هایی آراسته شده هستند و یافتن مصداق های مستقیمی برای آنها در متن زندگی روزمره دشوار و شاید ناشدنی است، اما مولف ایهام گفتاری خود را در آخرین عکس نمایشگاه کامل می کند و جسورانه و قاطعانه پایشگری های گوناگونی که خصوصی ترین رفتارها و حریم های انسان های جامعه امروز را می نگرند، را به چالش می کشد. عنوان نمایشگاه در قالب دلالتی واژگانی رهنمودی دیگر است برای درک هرچه بهتر و صریح تر موضوع. در جامعه امروز، جایی که پرسشگری ها و گمانه زنی های بدبینانه بر لحظه لحظه انسان امروز سایه افکنده است، «حتی وقتی نمیدانیم» موضوع جست جو گری ها و پایش های بی مورد و جنون آمیزی است که وقت، سرمایه و انرژی فراوانی را صرف اقدام دیوانه وار، بی حاصل و آزار دهنده خود کرده اند.
مرور دوباره و دقیق تر تصاویر نمایشگاه ردپای آثار پیشین کیارنگ را به مخاطب نشان خواهد داد. در قضاوتی ساده، این مجموعه هشداری بلند و فریادی رسا است که چشمان پشت دوربین دوم را به پرسش می کشد و به ساکنین دنیای آرام امروز، که رفتار روزمره و عاری از اشتباه شان مصداق چشم اندازهای متروک و بی حاصل برای آن چشمان همواره جست و جو گر است، هشدار می دهد. بدانید و بیشتر توجه کنید که حتی وقتی که نمیدانید، موضوع پایش چشمانی همیشه ناظر هستید که کوچکترین خطاهای شما را رصد خواهند کرد. لازم به توضیح نیست که مصداق این جست و جو و پایش، تنها وجود دوربینی کنترل کننده و پایشگر است و این عنصر تنها انتزاع و ایهامی ساده برای چشم ها و زبان ها و قلم هایی است که وقت خود را صرف این اقدام جنون آمیز و مجنون منشانه کرده اند.
به سادگی می توان نمونه این هشدار را در آثار پیشین مولف جست وجو کرد؛ «دستهای سیمانی» فیلم کوتاهی که سالها پیش در قالب یک فریاد درداور از حنجره شاعرانه مولف برخواسته بود و کودکی بیگناه را قربانی زشت ترین و بی شرمانه ترین رفتارهای انسانی نشان میداد. نوزادی که رها می شود و تمام داشته هایش، از پوشش و پتو و پستانک، بوسیله دستهایی سرد و سیمانی به سرقت می رود و درانتها دستان لخت و افتاده نوزاد، مرگ آرام و کودکانه وی را در این میانه عاری از شرافت و انسانیت به تصویر می کشد. نمونه هایی ساده تر از این هشدارهای اجتماعی را نیز میتوان در فیلم «دیوارهای شیشه ای» و نیز فیلم «بر مدار صفر» (هر دو ساخته کیارنگ علایی) جستجو کرد.گر چه هشدار تلخ و گزنده این آثار صراحت و خشونت «حتی وقتی نمیدانیم» و «دستهای سیمانی» را در خود ندارند و آغشته به نوعی شاعرانگی لطیفند.
ردپاهایی بر جا مانده از گذشته را از سویه ای دیگر نیز میتوان در آثار ارایه شده در این نمایشگاه جست و جو کرد. گرچه چینش عکسها در نمایشگاه امکان برقراری ارتباط نغز مورد نظر را اندکی محدود میکند اما در نگاهی شخصی عکس مربوط به کوچه ای خالی و بلند (که عکاس در عصرآباد ثبت کرده است) را در این نمایشگاه ، سرسلسه اثار این مجموعه و حلقه زیبای ارتباطی ان با مجموعه پیشین ارایه شده از سوی مولف میدانم. فرم بصری این عکس تکراری کامل و رونوشتی برابر با اصل از عکس پیشین کیارنگ در نمایشگاه «یک شرجی آرام» است. اگر در منظر نگاه و اندیشه کیارنگ بنشینیم، این کوچه همان کوچه آرام، خاکستری، خلوت و شاعرانه ای است که میهمان گلدان تشنه و چشم انتظار بارش ابر ولگرد بود. آن چه رنگ و بوی شاعرانه و فضای آرام را از این منظر زیبا ربوده است، سایه سنگین دوربین کنترل گر است که بر دیوارهای بلند این کوچه لانه کرده است.
با این استدلال آخرین قاب این نمایشگاه بازگشتی دوباره دارد به همان چشم اندازهای پیشین و همان حریم گرمی که کیارنگ چه در عکس های پیشینش و چه در داستان های کوتاهش بارها و بارها آن را به تصویر کشیده است. همان اتاقی که سارا، همان اتاقی که رضا، حوالی همان کوچه ای که «شفا در میان ما نفس می کشد» و چه نزدیکتر به محیطی که «طبیعت زنده چند بانو» را در خود متجلی می بیند.
آخرین قاب عکس، آخرین قاب این شاعر تصویر سرا است ومثل تمام بیت های پایانی، رنگ هایش بیشتر، شاعرانه هایش انباشته تر و دامانش پر از امید بهبود است.