قابی پر از بانو

فهرست ، عنوان كتاب را ندارد. به همين سادگي! پس بايد چراغ قوه را روشن كرد و در جستجوي طبيعت زنده چند بانو داستان ها را كاويد. ده بانو( با چشم بستن بر سايه ها و شخصيتهاي فرعي) كه مثل هم نيستند، مثل هم فكر نمي كنند و خط زندگي متفاوتي دارند از لابه لاي داستانهاي كوتاه مجموعه با دقت و چشم باز به مخاطب خيره شده اند. گاهي نگاهشان گرم است و دلنشين و گاه غمگين و افسرده انگار التماس مي كنند. وقتي سارا روي طناب رخت آويزان مي كند و يا جيغ مي كشد و گلهاي تازه گلدانهاي ياس را نشان مي دهد( قربة الي الله ) و يا ليلا به بازنشستگي فكر مي كند و دلش مي گيرد چون احساس مي كند مدتهاست شوهرش را نديده است. ( كارگاه) وقتي آن ليلاي ديگر ميان قبرستان مي ايستد و به مادرمي گويد كه چيزي در زندگي اش گم شده ( باد روي شانه هاي بانو) بايستي دوباره كتاب را بست. با تامل به نام نويسنده كتاب نگاه كرد و بعد با تعجب ابروها را بالا انداخت كه نويسنده مرد است!
” طبيعت زنده چند بانو” را بايد به دقت خواند و صرفنظر كرد از اينكه مردها بايد براي مردها بنويسند و زنها براي زنها. داستان ها ي مجموعه ده برش از زندگي اند. كه سنگيني نگاه مردانه و افاده هاي فمينيستي را به همراه ندارند. حديث نفس نيستند و به دليل تاكيد بر شخصيت پردازي دروني از به رخ كشيدن تجربه شخصي فاصله دارند. ” طبيعت زنده چند بانو” حكايت دردها ، حقارت ها و تنهايي بانوان( جايگزين قشنگي است براي وا‍‍‍ژه زن) بي رمقي است كه ترجيح مي دهند در سكوت به دور دستها خيره شوند و تلاش مي كنند در اندوه كسالت آور زندگي ؛ آرام و منطقي با دشواري ها كنار بيايند. ليلا، نيلوفر ، سارا و همان بانواني كه از پشت پنجره به استخر خيره شده اند( نياز به تاريكي ، نياز به روشنايي) يا بر پلكان ايستاده اند ( چند بانو بر پلكان) و شايد ليلا باشند، همه و همه ميان قاب داستان ايستاده اند و دستمال سفيدي را به مخاطب تعارف مي كنند تا نم چشمش را خشك كند يا عرق پيشاني اش را بگيرد.
حسن همراه شدن با داستانهاي مجموعه شايد اين باشد كه به وضوح رايحه تازگي و تلاش برا ي رسيدن به تجربه اي تازه در عرصه نوشتن داستان استشمام مي شود. بانوان متفاوت داستانها هر كدام ويژگي منحصر به فردي دارد كه رد پاي پيامي شكوهمند و خاص را نشان مي دهد. گرچه گاهي همين خاص بودن، طراوت داستان را از كم كرده است. چنين تلاشهايي در دهه اخير كمياب هستند. تلاش براي ساختن جهان داستان نه بازآفريني تجربه هاي شخصي كه تنها مزيتشان باورپذيريشان است.
سالهاست كه برشهايي از زندگي داستان مي شود. فقط براي اينكه چمداني از تجربيان شخصي نويسندگاني به رخ كشيده شوند. بي آنكه تفكر چنداني پشت داستانها نهفته باشد. برش زندگي نه به معناي اضافه شدن برگ زريني به تاريخ ادبيات؛ بلكه تنها شرح جزئياتي كه تسلط نويسنده به آنها بيشتر است اساس طرح هايي بوده كه با اغماض مي توان نام داستان بر آنها گذاشت. داستانهاي كه به كمك ترفندهاي زباني و اندكي ذوق نوشتن؛ چمدان كهنه تجربه ها را خالي مي كند و انگار داستان نويس نفس راحتي مي كشد و باز مي رود به دنبال بخش ديگري از زندگي! بي آنكه تجربه اي منتقل شود؛ حسي برانگينخته گردد و تلنگري حتي ناچيز بر روح مخاطب وارد شود. اين روزها داستانهاي كوتاه نوشته مي شوند و به كمك هنر بازنويسي و ته رنگ سياه در رده پائين داستانهاي روشنفكري قرار مي گيرند . غافل از اينكه داستان كوتاه تنها رسالت حك كردن تيرگي هاي روح و ناهنجاري هاي اجتماعي را بر عهده ندارد. داستان زماني داستان است كه پنجره شود براي ورود به جهاني تازه و پلي باشد براي رسيدن به پرسشهايي عميق نه دريافت پاسخهايي سطحي.
” طبيعت زنده چند بانو” پنجره اي ساخته است رو به سوي واقعيتهايي محض كه زيرساختي پيچيده و رونمايي نو دارند.
درميان داستانهاي مجموعه و تاكيد نگاه نويسنده كه كوشيده است داناي كل را داوري بي طرف و مسلط بر خط سير داستانها قرار دهد،” استخري پر از كاشي هاي سبز” و ” قربةالي الله” از نظر محتوا و زاويه ديد تافته اي جدا بافته است. ” استخري پر از كاشي هاي سبز” صرف نظر از دوگانگي روايت و دو سطح بودن داستان كه به دليل عدم تعادل اطلاعات راوي نامتعارف است، بارقه هاي از شهود و برانگيختگي حسي قوي را به نمايش مي گذارد و نويد مجموعه اي متفاوت را به مخاطب مي دهد. پايانه تاثير گذار و زيباي داستان آنقدر توان دارد كه بر ضعفهاي كوچك داستان غلبه كند.
” قربة الي الله” علي رغم آستانه ايستا و روند كند داستان كه حتي فصلهاي ميان داستان هم نتوانسته است ضرباهنگي سريعتر به داستان ببخشد، درون مايه اي قوي دارد. جملاتي نظير” احساس مي كردم خدا چقدر سنگين است” و ” تو مي داني لم يلد ولم يولد چطوري ممكن است؟”همان تلنگري است كه برش هاي زندگي براي داستان شدن نياز دارند. ” قربةالي الله” اسير فرم نيست، بلكه معماري شده است. حفظ خط داستاني و تناسب ميان فكر و زبان ، عامل موفقيت داستان محسوب مي شود. آجرهاي داستان با لايه ي نازك تضادهاي به جا و بكارگيري صحيح جزئيات، بدنه داستان را معماري كرده اند.
اما هويت اصلي داستانها از ” چند خط ساده در دوردست” آغاز مي شود. فضاي سردو اندوهگين داستانها كه همخواني نزديكي با طرح جلد كتاب دارد با جملات كوتاه و تصويرهاي زنده كه گاهي به شدت سينمايي اند تا داستاني ؛ عجين شده اند و تلخي سرگشتگي و تنهاي آدمها را به رخ مي كشند. عنوان داستانها تا پايان كتاب سنگين و حساب شده است. انگار كنار ورودي داستانها تابلوي بزرگي نصب شده كه روي آن نوشته اند: لطفاً بدون فكر وارد نشويد!
مخاطب مي داند كه بايد فكر كند، ساده نگذرد و چين به پيشاني اش بدهد تا مفهوم عميق تصاوير و نشانه ها را دريابد:
در سالن انتظار نور خورشيد روي كفشهاي ليلا رسيده بود ( چند خط ساده در دور دست)
زن موهاش را نوازش كرد و بعد دستش را گذاشت روي گوش هاش. بچه آرام شد. ( نياز به تاريكي ، نياز به روشنايي)
گوشه ي هال بطري كوچكي زير ميز آكواريوم بود. آن را برداشت و خوب نگاه كرد. صدها تخم ميگو توي آب شناور بود. تخم ميگو هنوز باز نشده بود. ( LD)

بايد اذعان داشت كه ديالوگها هر چند كوتاه و گزيده انتخاب شده اند، تاثير گذار و برنده اند.و داستانها را هوشمندانه از خطر سقوط و كشيده شدن به روايت محض باز داشته اند. چنين به نظر مي رسد كه در مجموعه ” طبيعت زنده چند بانو” مخاطب بيشتر از آنكه فرصت داشته باشد تا گرماي داستانها، لطافت بارقه هاي معرفتي و معماري مناسب برخي داستانها را حس كند، گرفتار دكوراسيون داخلي داستان مي شود! كه البته درگير شدن با چنين موقعيتي به سبب صحنه پردازي هاي سينمايي داستانهاست.با يد به خاطر داشت كه مخاطب قبل از آنكه به دنبال نشانه ها باشد و آنها را به صورت برجسته ،‌روي خطوط لمس كند؛ طالب لذت خواندن است. ” قربة الي الله” و ” ‌LD‌‌” چنين لذتي را منتقل مي كنند. و نشانه ها را به صورت پنهان و تاثير گذار در دل خود جاي داده اند و براي لحظه اي موجي از طراوت و آرامش در ذهن جاري مي سازند.
” طبيعت زنده چند بانو” روايت آدمها نيست، چراغ روشني پشت پنجره اي تاريك است كه مي كوشد به مدد اشارات غير مستقيم و جزئي ، مفاهيم عميق و كشفهايي از روح انسان را به نمايش بگذارد. همان بخشهايي كه شايد آرزوهاي فروخورده ، ساده و مشترك تمام آدمهايي باشد كه در تاريكي ترسها ، افسوسها ، نااميدي ها گم مي شوند.