Nader-Farabi-1

پس از چهار سال، اثر جدیدی از مصطفی مستور روانه بازارنشر شد. روزهای آغازین اسفند امسال، کتاب «رساله درباره نادر فارابی» به روی پیشخوان کتاب فروشی ها آمد. از این ماه و اشتراکش با مصطفی مستور ، حداقل چاپ دو کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» و «ترجمه پاکت ها/ ریموند کارور» را به خاطر می آورم که آن ها نیز در همین ماه منتشر شدند. واپسین کتاب مستور را در سفرهایی که در اسفند ماه داشتم خواندم و خوشحالم که اولین یادداشت را بر این کتاب، منتشر می کنم. یادداشت ذیل، نگاهی است اجمالی به جدید ترین رمان مصطفی مستور. تحلیل کامل تر را که شامل بررسی نام شخصیت ها، ارجاعات متنی، و پیشه و منصب در شخصیت های کتاب است، به زمانی دیگر و یادداشتی کامل تر موکول می کنم:

*

آدم های مصطفی مستور در یک مرزبندى قاطع و مطلق تقسيم ميشوند به: آدمهاى “كاملا تاريك” و آدمهاى “كاملا روشن”. تاريك هاى او در جايگاهى سمبليك – ناظم مدرسه- بر مسند قدرت اند، و روشن هاى او در كنشى جالب، در دو سوى بردار آگاهى قرار دارند؛ يا از فرط نا آگاهى معصوم اند – مستور آنها را ساده، خوب، بى پرسش از هستى- قلمداد ميكند يا از فرط آگاهى و تفكر درباره جهان در مرز پوچى اند. جهان داستانى او جدال اين دو نيرو است. این کشمکش بنیان اصلی تشکیل درام را در کارهای او بوجود می آورد. با این پیش فرض که بخشی از این مجادله همواره بر مبنای فلسفه هستی و «چرایی حکمرانی انسان بر هستی و تبعات آن» شکل می گیرد و از این بابت، فلسفه ودین بیش از مقولات دیگر، در آثار مصطفی مستور خودنمایی میکنند. آدم های او به مثابه سخن مارتین هایدگر به دنیال تنها خدایی هستند که می تواند انسان را نجات بخشد. خدایی که همان قدر که برای یک معلم خودش را ارزانی می دارد، برای یک روسپی نیز پایین می آید تا او در انتهای لحظه پوچی به پست راننده تاکسی بخورد که همه درآمد روزانه اش را بی چشمداشت نثارش کند (روی ماه خداوند را ببوس). به این ترتیب دغدغه اصلی «چیستی وچرایی وجود انسان» است که به عنوان حلقه ای مشترک در تمامی کارهای مستور دیده می شود. حلقه ای که با متافیزیک و تلاش برای درک ماورا الطبیعه در میان شخصیت های آثار او ارتباط تنگاتنگی دارد.
نادر فارابى شخصيت كتاب جديد مصطفى مستور يك از نفس افتاده ديگر است، يك به پايان خط رسيده كه در ياس هاى فلسفى درباره چيستى اتفاقات هستى، با آدم هاى كتاب هاى قبلى نويسنده اشتراك دارد، نادر فارابى با مجموعه اى از برداشتهاى كمابيش اگزيستانسياليستى كه از شرايط موجود به نفع يك آرمان و ايده آل گم شده گلايه مند است، از دست خود نيز خسته است و نميداند تكليفش چيست و با وجود خود در هستى چه بايد بكند؟ اگرچه پایان این رمان، با فرجام دیگر آدم های مستور – در آثار قبلی – تفاوت هاآشکاری دارد، اما در این نقطه مشترک است که باز هم نادر فارابی در تقابلش با معنای هستی – و مجموعه کنش های انسانی آن – شکست را می پذیرد و محجوبانه و سربه زیر میدان را – به نفع حقیقت – ترک می کند.
رمان بر پايه سه تم اصلى بنا شده است؛ “تبعيض”، “غيبت”، “عدالت”.
راس اين مثلث يعنى “عدالت” بغض فروخورده مستور است كه زمانى در يك بيمارستان روانى ظهور ميكند و اينجا در مدرسه درختى. اين كه همه كاميابى و ناكامى بشر وابسته است به چند گرم فسفر و مغز بيشتر يا كمتر داشتن كه يكى را كودن ميكند و رفوزه و روزمره و ديگرى را نابغه و رفاهمند و موفق. شواهد اين تبعيض و پرسش جدى درباره عدالت جهان در جاى جاى آثار مستور باقيست. با خشم هم باقيست. نوك پيكان اين خشم سوى انسان است حتى وقتى مكررا دنبال “صاحاب اين دنيا” ميگردد و ميگويد هر جا يك صاحابى دارد، رستوران، پمپ بنزين… هر يك صاحابى دارند، صاحاب اين دنيا كيست؟ در واقع انسان را متولى بى لياقتى براى آنچه در جهان به او سپرده شده، ميداند. به اين دليل او بهترين متن ادبى سال را انشاى ساده يك دانش آموز ميداند نه جوايز ادبى كه خود نيز در چرخه آن قرار دارد.
تصوير گوياى رمان درباره اين بى عدالتى در آخرين ترانه نادر جمع شده است، آنجا كه در دستنوشته اى از پرندگان چاقى ميگويد كه پرهاى چربى دارند و به سختى روى زمين راه ميروند، پرندگانى كه بخاطر بالهاى كوچكشان نميتوانند پرواز كنند، اين سرشت جبرى همان وضعيتى است كه اردك هاى مدرسه درختى – در آن مدرسه از كلمه اردك براى توصيف بچه هاى كودن استفاده ميشود- به آن دچارند.
در آخرین مواجهه نادر با اين بچه ها – صحنه اخراج بچه ها از مدرسه – نادر با اردك ها ميرود، با دنبال كردن آنها كه از در مدرسه خارج ميشوند نادر نيز ميرود. با سنگ آبادى و صحنعلى و چرخابى و عبادى و همه آنهايى كه در چرخه بيرحم تبعيض قرار دارند و سرنوشتشان به سرشت جبرى شان گره خورده است.
پارادوكس هاى متعدد درباره جهانى كه اداره آن بر عهده انسان نهاده شده، تعريف نادر را از عدالت زير سوال ميبرد و به اين ترتيب نادر در مقام شارح شهر خويش قرار ميگيرد و شهر پر از سياهى، نكبت، و بى عدالتى را ترك ميكند تا به شهر وجود برسد. تفاوت بارز آدمهاى مستور با نمونه هاى ديگر در بعضى داستان هاى ايرانى، اين “عزيمت” است بجاى عزلت. جارى بودن به جاى خودكشى. از اين بابت ته مايه مذهبى در اغلب كارهاى نويسنده غالب است. ناپديد شدن نادر فقدان عدالت است، گويى او در جستجوى راضيتا مرضيه است و خود، به نماد عدالت تبديل شده است.

Nader-Farabi-2

رمان حلقه هاى بسيار در پيوند با مكنونات نويسنده دارد تا اثر را به يك شرح حال تبديل كند. بارزترين اين حلقه ها؛ يكى “نقطه صفر” است؛ مستور در نقطه صفر به دنيا آمده است، و ديگرى “تقديميه كتاب” به مادر خانه دار، ساده و خوب نويسنده است. همان توصيفى كه در طول رمان از زبان نادر درباره مادرش ميشنويم. در اين رمان اگرچه حضور زن نسبت به آثار قبلى كمتر است اما ماهيت تقدس گونه زن – بدون آنكه شخصيت پردازى شود- در شخصيت ملوك خانم در صفحه ٦٥ رمان ديده ميشود.
شيوه روايت كتاب روشى فارغ از روايت هاى مرسوم است و از اين بابت خوانندگان كلاسيك را اغنا نميكند. در اين گونه از داستان هاى مدرن كه ذاتا فرجام گريزند، خواننده با پرسش هاى متعدد و معماگونه درباره سرنوشت شخصيت مواجه است و با آنها رها ميشود. مستور در اين كتاب بر اصل گزارش كردن تاكيد ميكند. هيچ چيز حذف نشده، هيچ چيز گويى انتخاب هم نشده و صرفا فرايندهاى مختلف ذهنى نادر فارابى براى خواننده گسترانده شده تا مخاطب متاثر از احوالات نادر گردد. پس روايت داستانى در كار نيست و نبايد منتظر قصه به معناى عام آن بود. اما تغيير زاويه ديد شگرد اصلى نويسنده در اين رمان است و از اين طريق كوشيده است هرمى چند وجهى از شخصيت نادر فارابى را ايجاد كند، به این ترتيب كه: در فصل يك شكل روايت گزارش گونه اى درباره نادر است. در فصل ٢ ديدگاه داناى كل محدود مورد استفاده قرار گرفته و در فصل ٣ با تغيير زاويه ديد به “ديدگاه تك گويى درونى” وضعيت نادر را به يك اتوبيوگرافى نويسنده شبيه سازى ميكند. در چنین شیوه ای «خودگویی» یکی از روش های روایت است که طبیعتا به خاطر ذات خالص اش، امکان همدلی و همراهی بیشتری را در مخاطب کتاب ایجاد می کند.
نكته ديگر در استفاده از يادداشتها،ترانه ها، ايميل ها و مكتوبات نادر در طول گزارش است كه كاركردهايى جذاب در اين نوع روايت اند و زمان را مرتبا به عقب و جلو ميبرند و سطح آگاهى ما را از شخصيت تغيير ميدهند و جريان سيالى از اطلاعات را ايجاد ميكنند. در چنین فضایی طرح در داستان حضور کمرنگ تری دارد و تجربیات درون و احساسات شخصیت است که به صورت پراکنده – و گاهی نامنظم – پیش روی خواننده قرار می گیرد تا او با خلاقیت خویش، نقاط تلاقی را پیدا کند و از آن بنایی بسازد برای طرح داستانی. تکنیکی که در کتاب «رساله درباره نادر فارابی» نیز به چشم می آید و شاید بتوان آن را مصداقی بر شیوه جریان سیال ذهن دانست؛ شیوه ای از روایت گری که مخرج مشترک مکاتب سوررئالیسم، اکسپرسیونیم و ناتورالیسم است و به یک میزان نیز از هر سه تغذیه می کند.

  ——————————————————————————————————————————————————–
جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴