homecover

خواندن رمانی از تونی موریسون به عنوان یکی از تنها نویسندگان سیاهپوست که کرسی ای به نام خود در دانشگاه معتبر پرینستون آمریکا دارد – فارغ از جایزه نوبلی که بیست و دو سال پیش برای رمانی دیگر از آن خود کرد – هیجان انگیز و لذت بخش است، بویژه اگر نویسنده مهارت کافی در تغییر مداوم «زاویه دید راوی» در طول داستان داشته باشد.
مهم ترین ویژگی این کتاب روایت دو صدایی آن است، تکنیک شخصی نویسنده که از فصل سوم کتاب – صفحه چهل – کاملا آشکار می شود و سپس به صورت یک در میان، فصول کتاب از دو زاویه دید در روایت برخوردار می شوند:

یک/ دیدگاه دانای کل نامحدود: نیمی بیشتر از این رمان در این زاویه دید روایت می شود، در این زاویه دید، نویسنده روایتش را بر مبنای «او» پیش می برد، راوی همه چیز را می داند و از موقعیتی برتر به فضای داستان نگاه می کند و حق دارد گاهی در مورد وقایع یا اتفاقات، قضاوت نیز بکند.
دو/ دیدگاه اول شخص: بخش کوتاهی از این رمان که مربوط به فصول کم حجم و کوتاه است از طریق تکنیک روایی اول شخص نقل می شود. در این دیدگاه، غالبا شخصیت اصلی داستان مستقیما با ما حرف می زند. حرف های او شبیه نامه ای است که به ما نوشته است و از این بابت هم دلی و صمیمیت بیشتری را در ما برمی انگیزاند.

toni-morrison-1

تونی موریسون و راوی درون رویداد:
اما برگ برنده روایت این کتاب، شاخه مشتق شده ای از تکنیک روایت است، شیوه ای که نویسنده در فصول میانی – و کوتاه- این کتاب که به دیدگاه اول شخص می پردازد، از آن سود جسته است؛ یعنی یکی از زیرمجموعه های این تکنیک به نام «راوی درون رویداد».
فرانک مانی (که بر خلاف فامیلی اش، آدم بی پولی است) در فصول کوتاهی که میان فصول اصلی کتاب بُر خورده اند تاثرات خود را از وقایعی که در فصول دیگر روایت می شود، با زبانی صریح و خودمانی با ما مطرح می کند، از آن جا که فرانک مانی، خود شخصیت اصلی داستان و سهیم در پیشبرد روایت است، به راوی درون رویداد تبدیل می شود. در حقیقت در این تکنیک با یک نوع قضاوت و پیش داوری درباره آدم های داستان از زبان فرانک مانی – که بیشترین هم دلی و هم ذات پنداری را با او داریم – روبرو هستیم. گویی فرانک در حال اعتراف مساله مهمی است و در این اعتراف، حلقه های مفقوده زیادی از واقعیت اطراف و آدم های درگیر در زندگی فرانک یافت می شود.
*

رمان با شعری آغاز و با شبه شعری پایان می یابد، ویژگی مشترک هر دو متن شاعرانه در صفحه آغازین و پایانی کتاب، هویت «خانه» است که در یکی مبهم و در دیگری سرراست است. ابتدا به یک حسرت می ماند و در انتها تحکم دارد: «راه بیفت برادر! بیا به خانه برویم»
رمان نثر تصویری نسبتا خوبی دارد و نویسنده در جای جای متن از جملاتی که بار تصویری خوبی دارند بهره جسته است:
«بلندی علف ها تا شانه های او و کمر من بود» فصل یک کتاب
«رویایی دید که با تکه های بدن مرده ها سایه روشن شده بود» فصل دوم کتاب
فرانک مانی در این رمان شخصیت یک سرباز سیاه پوست بازگشته از جنگ آمریکا با کره است – دهه پنجاه – که همه چیزش را از دست داده است و به قول نویسنده «هیجانی ناامیدانه» دارد.
«مدال خدمتش در جیب لباسش بود ولی یک سکه هم حتی در جیب نداشت» صفحه چهارده
او همسرش – لی لی – را از دست داده است و حالا تمام نگرانی اش درباره خواهر بیمارش است و مسوولیت را در سایه وجود خواهرش تعریف می کند.
توصیف عشق فرانک به لی لی در صفحه بیست و چهار کتاب، بی نظیر است. در این صحنه لی لی روی یک صندلی ایستاده تا دستش به آخرین طبقه کابینت برسد و بکینگ پودر را بردارد.
«نمی توانست چشم از گودی پشت زانوهاش بردارد، وقتی دستش را دراز کرده بود، لباسش که از جنس کتان گل دار نرمی بود موج برداشت، به دلیلی که هنوز هم نفهمیده، فرانک شروع کرد به گریه کردن. عشق، بی پرده و ساده، به سرعت وجودش را در بر گرفت». صفحه بیست و چهار
اما پس از جنگ، پس از دوری و از دست دادن لی لی، پس از تجربه کشتار آدم ها در جنگ که لاجرم گریبان فرانک را نیز گرفته است و او از کشتار دیگران احساس عذاب وجدان دارد، با شخصیتی بشدت اندوهگین و به پایان خط رسیده در فرانک مواجهیم:
«من و برادرم یک ماه در ماشین باری می خوابیدیم/ کجا می رفت؟/ تنها چیزی که می دانستیم این بود که می رفت» صفحه سی
«پیش خودش فکر کرد توی خانه ها چه می گذرد. هیچ. اصلا هیچ اتفاقی نمی افتاد» صفحه بیست و دو
«آیه های انجیل همیشه و همه جا به درد میخورند، غیر خط مقدم» صفحه سی و سه
فرانک در عین حال می کوشد احساس شیرین مسوولیت پذیری اش را در عشق، نثار خواهرش کند.
«او اولین کسی بود که برایش احساس مسوولیت می کردم. در اعماق درون او تصویری پنهان از من وجود داشت: یک من قوی و خوب…» صفحه نود و نه
رمان روایت پراکنده و پر پیچ و خم خاطره هایی است که به رغم سپری شدن زمان طولانی و اضافه شدن یک جنگ تمام عیار وسط این همه اتفاق و خاطره، هنوز دست از سر فرانک بر نداشته اند.
در حقیقت، رمان خانم موریسون همان الگوی تکرار شدنی – و تا حدودی کلیشه ای – این سال های ادبیات داستانی اروپا را دنبال می کند، از جهت درام داشتان، شاید بتوان این خط درام را در الگوی زیر توصیف کرد:
یک نفر دچار یک سراشیبی هولناک می شود و در اتفاقی قرار می گیرد —-> در جریان بازیابی و ریکاوری خویش به مرور پر حوصله خاطراتش می پردازد —-> پس از حصول به پایداری، دیدگاه جدیدی روی آدم ها و اتفاقات زندگی اش پیدا می کند.
این خط درام که از یک ناپایداری آغاز می شود و به یک پایداری نسبی در انتهای خود می رسد در دو دهه اخیر توسط نویسندگان متعدد معاصر تجربه شده است.
*
رمان خانم موریسون از همین الگوی تکراری بهره می جوید اگر چه با نثری پر کشش و جذاب. یکی از موفق ترین صحنه های رمان به صفحات سیزده تا بیست و دو کتاب بر می گردد، آن جا که فرانک پس از فرار از دست پلیس به خانه پرد روحانی «جان لاک» پناه می برد. دیالوگ ها و نوع ارتباط جان لاک و همسرش با مرد فراری بسیار زیبا و ملموس است.
توصیف فضاها و مکان ها در رمان، خواندنی است. مثلا به این جملات در آغاز فصل هفت کتاب توجه کنید:
«لوتوس، جورجیا، بدترین مکان دنیا بود. بدتر از هر میدان جنگی؛ حداقل در میدان جنگ هدفی وجود دارد، هیجان، شجاعت و در میان آن همه احتمال شکست شانسی هم برای پیروزی هست. مرگ حتمی است اما زندگی هم به همان اندازه مسلم است. تنها اشکالش این است که نمی توانی از قبل بدانی.» صفحه هفتاد و هشت
*
تونی موریسون با نام اصلی کلوئه آنتونی ووفورد در خلال داستان هایش توجه ویژه ای به تبعیض نژاد و رنگ در آمریکا دارد، در اغلب داستان های او فرهنگ سرمایه داری آمریکا که موجب مهاجرت در سیاه پوستان و عواقب و چالش های فرهنگی این اتفاق است، مورد مداقه نویسنده است و به زخم های درونی و روحی آدم ها در طول دوران می پردازد: زخم هایی که در ظاهر افراد دیده نمی شود و جامعه آمریکایی نیز خواهان التیام این زخم ها نیست.
رمان خانه توسط میچکا سرمدی برگردان شده، ترجمه نسبتا خوب و روان است و خواننده را آزار نمی دهد، کتاب توسط نشر چشمه به قیمت هفت هزار تومان منتشر شده است.

  ——————————————————————————————————————————————————–
یکشنبه ۲۸ تیــر ۱۳۹۴