cirk-510x652

 

سیرکی که می گذرد: عنوان کتاب تهییج کننده است و معما گونه، بر عبور بی هدف سیرکی تاکید دارد که هرگز در داستان نمی بینیم و انتظار ما برای برخورد با وجه فیزیکی سیرک، جز به چند خاطره پراکنده و دیالوگ به جایی ختم نمی شود، غافل از اینکه وجه تسمیه عنوان کتاب، شباهت زندگی آدم های داستان به سیرک است. خصیصه بارز آدم های داستان صمیمیت و ابهام است. شاید این دو کلمه به هیچ عنوان نتوانند درکنار هم به توصیف منسجم شخصیت دست یابند اما حقیقت داستان همین است که آدم های آن همچون بازیگران سیرک، مخاطب را به خود مشغول می کنند، غافل از اینکه پس از چندی نقاب ها و ماسک ها و آرایش ها کنار می رود و چهره واقعی آدم ها نمایان می شود و آن گاه احساس هم ذات پنداری دیرینه ای که نویسنده در پنجاه صفحه اول کتاب خود ایجاد کرده، یکباره فرو میریزد و جهانی ناآرام پا به میدان می گذارد.
کشف هزار توی شخصیت خانم «ژیزل» به عنوان حسرتی دیرینه برای خواننده باقی می ماند چرا که درست در جایی که احساس می کنی رابطه خانم ژیزل و آقای «لوسین» در حال تکوین و فرجام خویش است و هویت واقعی ژیزل بزودی آشکار خواهد شد، در اتفاقی غیر مترقبه ژیزل در تصادف اتومبیل از داستان حذف می شود.
این شاید شجاعانه ترین پایان بندی برای روایت این داستان بلند باشد.
حذف کاراکتر اصلی از روایت کار ساده ای نیست و دلیل و منطق خاص و منحصر به فرد می خواهد که از قضا «حذف بر مبنای اتفاق» – اینجا تصادف عامل حذف کاراکتر دوم داستان می شود – یکی از بدترین شیوه های فرجام شخصیت است که در مبانی ساده داستان نویسی نیز هیچگاه توصیه نمی شود و به عبارت دیگر وقتی نویسنده درمانده می شود که چگونه یک آدم را از قصه خارج کند دست به خلق اتفاقی ناگوار و ناگهانی در داستان می زند. پس تا اینجای کار باید به پاتریک مودیانو نمره منفی داد. اما چرا من این پایان بندی را نقطه قوت داستان می دانم؟
ورود ژیزل به داستان، ناگهانی و بی مقدمه است و در طول داستان درباره پذیرش یا عدم پذیرش ژیزل به عنوان «شخصیتی وفادار و دارای اصول در دوستی و مهرورزی» در تردید هستیم. او با مجموعه رفتارهایش گاهی ما را به خود مطمئن می کند و گاهی ما را تا حد شکاکی شدید پیش می برد. وضعیت الاکلنگی که ژیزل ایجاد می کند دقیقا همان چیزی است که شخصت اول داستان (راوی) در پذیرش ژیزل به آن دچار است و نویسنده از این طریق ما را به هم ذات پنداری عمیقی با لوسین (راوی) می رساند. لوسین و ژیزل مثل خواهر و برادرند، تنها جایی که این مرز می شکند انتهای داستان است که اولین رابطه جسمانی آن ها در هتلی در رم شکل می گیرد؛ درست در موقعیتی که لوسین وابستگی شدیدی میان خود و ژیزل احساس می کند، ژیزل در اثر تصادف از داستان حذف می شود. این حذف یکباره – که نویسنده فقط در دو سطر به توضیح آن می پردازد- ادامه حیات معنوی لوسین است: جوان هجده ساله ای که با معصومیت تمام، جهان را می نگرد.
از این رو «سیرکی که می گذرد» داستان یک رابطه معنوی عاشقانه است که وقتی ناگزیر زمینی می شود در اثر کلیشه ای ترین اتفاق ممکن، نویسنده کاراکتر را حذف می کند تا حیات معنوی لوسین به عنوان کاراکتر اصلی داستان ادامه پیدا کند و البته هیچ تصوری از هویت واقعی ژیزل نیز به خواننده ندهد و تمام پیش بینی های خواننده را در مورد فرجام این رابطه، به کلی به هم ریزد و خواننده بواسطه اتفاق تصادف ماشین، رجوع کند به شبهه کشته شدن خانم ژیزل و نه یم تصادف معمولی، آن گونه که در میانه داستان نیز با گروهی آشنا میشویم که به رهبری «پیر انسار» به حذف آدم ها مشغول اند.
در واقع در تصادف انتهای داستان، رمز و رازی قرار دارد که بی شباهت به یک «کلوژر» نیست و تعلیق حاکم در داستان ، با بستن کتاب نیز ادامه پیدا می کند:

« بی اختیار از هتل بیرون زدم. بیرون همه چیز آرام، روشن و بی تفاوت بود، درست مانند آسمان آبی ماه ژانویه» ص ۱۲۹ کتاب

خواننده از توصیف جزییات در طول این داستان بلند لذت می برد، مودیانو به شیوه «جیمز جویس» به توصیف دقیق صحنه می پردازد و در توصیفش مثل جویس به نور صحنه و جنس اشیا اشاره می کند، در طول این داستان بیش از ۳۰ صحنه جدید وجود دارد که به آن وارد می شویم و در ابتدای ورود با توصیفی دقیق همراهیم. مثلا:

«وارد کافه شدیم. از این که وارد کافه ای راحت و امروزی شدیم تعجب کردم، چون فکر می کردم کافه ساده تر از این باشد. کافه یک پیشخان داشت و میزهای گرد ماهونی. کاناپه های چرمی کمی کهنه بودند و سالن چوب کاری شده بود. در شومینه ی آجری آتش روشن کرده بودند.» ص ۸۳ کتاب
یا در صحنه ای دیگر:

«نیم نگاهی به سالن انداختم. چوب کاری ها به رنگ آبی آسمانی بودند. شومینه ای از مرمر کم رنگ، پاراوان، شیشه ها و آینه ها به چشم می خوردند. موکت زیر یکی از کنسول ها بسیار کهنه بود، آن قدر که تار و پودش هم پیدا بود. روی دیوار جای خالی تابلویی باقی مانده بود. پشت درهای شیشه ای، انبوه درختان در زیر نور ماه نمایان بودند و من نمی توانستم ته باغ را ببینم.» ص ۷۵ کتاب

علاوه بر این هویت معماری و فضای شهری پاریس به صورت ویژه ای در کتاب متمایز می شود و به نام بیش از پنجاه منطقه و محله در داستان اشاره می شود.
داستان از اتاق بازجویی آغاز می شود و علاقه میان لوسین و ژیزل از نگاهی آغاز می شود که از میان در نیمه باز اتاق پلیس رد و بدل می شود. سپس داستان به کلی از اتاق بازجویی فاصله می گیرد و به کشف رابطه پسر و دختر می پردازد و سرشار از نشانه های علاقه ای عمیق میان آنها می شود، بی آن که جرات مطرح کردنش توسط آن دو وجود داشته باشد:

«بوی عطرش را از فرورفتگی یکی از بالش ها حس کردم» ص ۲۲ کتاب
«می ترسیدم دیگر تماس نگیرد» ص ۲۷ کتاب
«او آب انار سفارش داد و من هم مثل او آب انار سفارش دادم» ص ۳۲ کتاب
«بیست و چهار ساعت بود می شناختمش و هیچ چیز درباره اش نمی دانستم. حتی اسمش را از دهان شخص سومی شنیده بودم» ص ۴۷ کتاب
« در بلوار وقتی تنها شدم، ناگهان ابلهانه گریه کردم» ص ۱۰۴ کتاب
9782070389278__32736.1415341700.1280
ژیزل در داستان اصرار به معرفی پسر به عنوان برادر خویش دارد و با تاکید چندباره در محافل رسمی بر این نقش، به شکل و هویت رابطه می پردازد. ژیزل نماینده زنانی است که تمایل دارند بر مرد خویش مسلط باشند، احساس خود را نسبت به مرد در کالبد مسوولیت مادرانه القا کنند، و از این طریق به سلطه جویی و کنترل خشم و شهوت مردانه بپردازند. ژیزل در این داستان شیفته معصومیت لوسین می شود اما به ندرت به احساس زنانه اش اجازه سرریز شدن و برون افکنی می دهد.
چالشی که پیش روی بقیه آدم های قصه نیز هست:
پدر و مادر لوسین هر دو او را ترک کرده اند و هر یک در زندگی مستقل خویش با شکاف عاطفی بزرگی روبرو هستند.
«ژاک دوباویر» با نامادری اش زندگی می کند.
و مهم تر از همه «گرابلی» که تنها ساکن همیشگی خانه پدری است تشنه ایجاد رابطه ای جدید با همکاران خود است و تا مرحله استیصال و حقارت نزد آنان پیش می رود.
به این ترتیب کشمکش «فرد علیه خود» در شیوه پرداخت شخصیت های داستان به چشم می خورد و شخصیت ها را از صحنه ای به صحنه دیگر در ذهن خواننده جاودانه می کند و در این میان، راوی در پی گزارش کردن خاطره های شخصی اش از ارتباطی بی فرجام است.
زاویه دید داستان «اول شخص» است و در قالب«راوی درونی» می باشد، انتخاب این زاویه دید سریعا خواننده را معطوف «من» داستان می کند و او را در میان کشمکش و گره های متعدد واکاوی می کند، از طرف دیگر انتخاب این زاویه دید، نیم نگاهی نیز به داستان زندگی خود نویسنده دارد و با آن نیز پیوند ایجاد می کند. زبان گزارشی داستان، پندار شباهت های اتفاقات را با جوانی مودیانو تقویت می کند. گویی او در حال بازخوانی خاطرات خویش است. و در این بازخوانی گاه به زمان آینده سفر می کند و طراوتی تازه به روایت کتاب می بخشد. «پاساژ»های زمانی که در داستان کم نیستد و نشان دهنده این مهم هستند که راوی در سال های آینده ی زندگی خویش، ظاهرا به تسلط و تجربه کافی بر امیال و احساس خویش دست یافته است.
«سیرکی که می گذرد» داستان آدم های تنهایی است که عواطف خود را مدفون کرده اند و نه در پی یک مدینه فاضله، که بیشتر به دنبال تصویری ساده از زندگی هستند که در آن قدرت، سلطه و انحصار خویش را بر حبابی خودساخته بنا نهند. اگرچه این تصویر آرمانی مدام در حال از کف رفتن است.
اشاره ی نوسینده به قایق های تفریحی که در پایان بسیاری از فصل های داستان اسکله را ترک می کنند بی شباهت به این وضعیت نیست!
سیرکی که می گذرد اثر «پاتریک مودیانو» نویسنده معاصر فرانسوی توسط نشر چشمه با برگردان بسیار خوب «نسیم موسوی پاک» در پاییز ۹۳ به انتشار رسیده است.

1b667834010c33c722c7ea5d9d22324c640000

  ——————————————————————————————————————————————————–
جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۹۴